تبليغاتX
خوب به حرفام گوش کن

خوب به حرفام گوش کن

it,s for you my dear

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:18  توسط یه دختر خوب;(  | 

من گرفتار  سنگینی  سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است!
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:25  توسط یه دختر خوب;(  | 

سلام...من دوباره برگشتم...

از همه ی شما معذرت می خوام به خاطر اینکه این مدت نبودم

توی این مدت هیچی به ذهنم نمی رسید تا یه داستان قشنگ بنویسم...هنوزم موفق نشدم...

در هر حال شاید بتونم حرفای دلمو اینجا با شما در میون بذارم...

پس فعلا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 14:38  توسط یه دختر خوب;(  | 

من خیلی تنها بودم...

هیچ همدمی رو نداشتم...

توی زندگی هیچ خوشی احساس نمی کردم...

هیچ روزی نبود که من گریه نکنم...

تنها تفریحم رفتن به اینترنت و گشتن توی وبلاگا بود...

اون روز وقتی که طبق معمول همیشه توی اینترنت رفتم وارد وبلاگی شدم که خیلی برام جالب بود...

اون وبلاگ خیلی منو جذب کرده بود...

نویسنده ی اون پسری بود که از مشکلاتش می گفت...اما با فحش...

همه براش فحش می نوشتن و اصلا باهاش برخورد خوبی نداشتن...

ولی اون وبلاگ خیلی برای من چیز جالبی بود و من هر روز به ذوق اینکه مطلب جدید نوشته باشه به اون وبلاگ می رفتم...

چند دفعه ای براش نظر گذاشتم اما اون اصلا منو تحویل نگرفت!!!

فکر می کرد منم مثل اونا اذیتش می کنم و هیچ دل خوشی ازش ندارم...

با خوندن مطالبش فهمیدم که خیلی عقایدش مثل منه و خیلی طرز فکرمون مثل همه...

تا اینکه یه روز توی مطلبش نوشته بود که به یه شریک برای وبلاگ نیاز داره...

من به بهانه ی شریک شدن با اون براش نظرگذاشتم و گفتم که حاضر به همکاری باهاشم...

اون به من پی ام داد و چیزای لازم رو برای وبلاگ گروهی به من گفت...

من خیلی خوشحال شدم و حسابی ازش استقبال کردم...

راستش اون اصلا فکر نمی کرد اینقدر تحویلش بگیرم...

اون روز توی آی دیم ادش کردم...

هر روز سعی می کردم وقتی که اون آنلاین می شه برم...

بعضی روزا باهاش چت می کردم...

خیلی به نظرم آدم جالبی میومد...

اون آدمی خسته از زندگی بود...

فکر منو خیلی مشغول خودش می کرد...نمی دونم با همه خیلی فرق داشت...

بعد از مدتی کم کم روابطمون بیشتر شد...

تا اینکه بعد از مدت کمی خیلی با هم جور شده بودیم...

از این بابت خیلی خوشحال بودم...

دیگه هر روز با هم چت می کردیم و برای همدیگه آنلاین می شدیم...

چند بار همدیگرو دیدیم...

اونم مثل من تنها بود...

خیلی به هم وابسته شده بودیم...

خیلی دوستش داشتم...

خیلی...

هر روز برای هم درد و دل می کردیم...

وقتی که باهاش حرف می زدم احساس می کردم که خالی شدم...

زندگی خشک و بی رنگ من شکلی تازه گرفته بود...

با بودن اون احساس خوشبختی می کردم...

تا اینکه یه روز وقتی که با هم چت می کردیم دعوا مون شد و من فهمیدم که اون افسردگی داره...

اون دو دفعه خودکشی کرده بود...

از روزی که متوجه این موضوع شدم حس خیلی بدی داشتم...

می خواستم کمکش کنم...

می خواستم تا آخرش باهاش بمونم...

قرار بود ما به آمریکا بریم اما من با دیدم حال اون راضی به رفتن نشدم و پیشش موندم...

مدت ها می گذشت و عشق ما روز به روز زیاد تر می شد...

برای اون از همه چیز می گذشتم...

اون روز به هم قول دادیم که برای همدیگه صبر کنیم...

ما اون موقع خیلی کم سن و سال بودیم...

سال بعدش اون می خواست خارج از کشور بره...

من به فکر آینده ی اون بودم...

بهش گفتم که براش صبر می کنم تا برگرده...

چه روزایی که عذاب دوری رو تحمل کردم تا اون خوشحال باشه...

به امید برگشتش صبر کردم...

سال ها می گذشت و من بیست و شش ساله شده بودم...

اون قدر دوستش داشتم که بازم منتظرش بودم...

تا اینکه سی و شش ساله شدم و اون به قولش عمل نکرد...

روزایی که برای من یک سال می گذشت و اون بی اعتنا رفت و دیگه برنگشت...

تصمیم گرفتم که برم آمریکا...

توی آمریکا مستقر شدم...

اونجا هم احساس رضایت نمی کردم...

یه روز وقتی که توی خیابون راه می رفتم چهره ای آشنا به چشمم خورد...

به اون چهره ی آشنا دقت کردم...

دلم ریخت پاییین...

خودش بود...

چه قدر عوض شده بود...

با زن و بچش بود...

از کنارش که رد شدم نگاهی به من کرد و خیلی بی تفاوت از کنار من رد شد...

حالم یه لحظه بد شد و احساس کردم که دیگه نمی تونم روی پاهام بایستم...

سرم گیج می رفت...

به بچه ی کوچولو و خوشگلش نگاهی کردم...

کنار بچش رفتم و دست ظریف و نرمش رو گرفتم...

آروم توی بغلم گرفتمش و بوش کردم...

حالت صورت اونو داشت...

یهو گریم گرفت...

دست خودم نبود...

سرمو بردم بالا...

چشمای پر از اشکشو نگاه کردم...

دستاشو گرفتم و گفتم: خوشحالم که اینجا سر و سامان گرفتی و خوشبخت شدی...

سرش پایین بود...

دستشو ول کردم...

دست بچش رو گرفت و به رفت...

از من دور شدن...

تا وقتی که مثل یه نقطه شدن و بعدش نا پدید شدن...

از اون روز چشمام رو بستم و دیگه هیچ وقت بازش نکردم تا هیچ گاه اون دو تا چشم جذاب رو جلوی چشمام نبینم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 6:58  توسط یه دختر خوب;(  | 

شب.مانا.شب: تصویر عصر بافهای از گیسوان او... پایان شعر صبح... پایان رقص اوست... که با واژه ی غروب... که پایان واژه هاست... مانا نهفته است... در لاجورد باد و هوا... خواب واژه ها... تصویر صبح خرمنی از گیسوان او... آغاز شعر عصر... آغاز رقص اوست... که با واژه ی طلوع...که آغاز واژه هاست... مانا شکفته است... در لاجورد باد و هوا... تاب واژه ها... ((محمد حقوقی))
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 14:4  توسط یه دختر خوب;(  | 

  هرروز وقتی گیتارمو بر می داشتم و شروع به نواختن می کردم گرمی حضور یه پسرو زیر پنجره حس می  می کردم...

خونه ی ما توی مجتمعی بود که محوطه ی بزرگی داشت و پنجره ی اتاق من رو به محوطه بود...

اون پسر هر روز پایین پنجره ی ما منتظر شنیدن صدای نواختن گیتار من بود...

وقتایی که آهنگای غمگین می زدم گریه می کرد و وقتایی که آهنگ شاد می زدم خوشحال می شد...

خیلی آدم غمگین و عجیبی بود...

دیگه به وجودش زیر پنجرمون عادت کرده بودم...

هر شب کنار پنجره میومدم و به چراغ روشن خونه ی اونا نگاه می کردم...

اونم به صدای گیتار من عادت کرده بود و هیچ وقت نمی شد که پایین پنجره ی ما نیاد...

هر روز بعد از نواختن گیتار پای پنجره می رفتم و نگاهی به اون می نداختم...

به هم لبخند می زدیم...

فاصله ی قلبای ما خیلی کم شده بود...

روحیاتش مثل خودم بود...

مدت ها به همین روال گذشت و هنوز سکوت عجیبی بین ما بود...

تا اینکه یه روز دیگه گرمی حضورش رو حس نکردم...کنار پنجره رفتم و نگاهی به پایین انداختم ...

هیچ کس نبود...

خیلی دلم گرفت...

اصلا دیگه دلم نمی خواست گیتار بزنم...

چراغ خونه ی اونا بر خلاف همیشه خاموش بود...

اون چراغ خاموش چراغ وجود منم خاموش می کرد...

دو روز از نبودن اون پسر می گذشت...

تا اینکه یه روز که از مدرسه میومدم متوجه اسباب کشی اونا شدم...

نا خود آگاه گریم گرفت و سریع به طرف خونه رفتم...

اون حتی با من خدا حافظیم نکرده بود...

دیگه اون شور و شوق نواختن رو نداشتم...

دلم گرفته بود...

چند روز بعد از اون ما جرا وقتی که از مدرسه به خونه میومدم متوجه نامه ای جلوی در خونه شدم...

با عجله بازش کردم...:از بابت اینکه بدون خداحافظی رفتم ببخشید...خیلی یهویی شد...

خدای من...اصلا باورم نمی شد...

تا حدودی سکوت بین ما شکسته شده بود...اما با نامه...

شب شد...

طبق معمول مثل هر شب کنار پنجره رفتم...به امید اینکه اون پایین نشسته باشه...

که یهو چشمم بهش افتاد که روی تاب نشسته و داره آروم آروم تاب می خوره...

همینطور که نگاهش می کردم اشک از چشمام جاری شد...

اون یهو برگشت و به پنجره ی ما نگاهی انداخت و با دیدن اشکای من دستاش رو دور سرش گرفت و سرش رو روی زانوهاش گذاشت...

تصمیم گرفتم این سکوت رو به طور کامل بشکنم....

زود لباسامو پوشیدم و به سمت محوطه رفتم...

اون رفت و روی نیمکت دو نفره ی کنار تابا نشست...

منم آروم روی نیمکت نشستم و بهش خیره شدم...

از پشت سر صدای کسی رو شنیدم: خانوم؟؟

جا خوردم...بله؟؟؟

یه مرد بلند قد و چهار شونه بود...

گفت پسر من نمی تونه صحبت کنه...اون از بچگی لال بوده....

با شنیدن این حرف زود روم رو به اون کردم...

همینطور که به آسمون خیره شده بود قطره های اشک از چشماش جاری شد...

همینطور که اشکام روی صورتم به راه می افتادن آروم دستش رو گرفتم....

از اون روز فهمیدم که سکوت ما هیچ وقت شکسته نمی شه...هیچ وقت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 20:50  توسط یه دختر خوب;(  | 

این همه مدت دارم برای یه داستان فکر می کنم...

راستش موندم چی کار کنم...

همه می گن داستانای غمگین ننویس...

اما من داستان غمگین دوست دارم!!!

هرچی فکر می کنم چیزی به مغزم نمی رسه...

هیچی...

به نظر شما من چه داستانی بنویسم؟؟

اگر هرکدوم از شما داستان غمگین دارین می تونین برای من میل بزنین تا بذارم توی وبلاگم...

چیز خل تو هم که گفتی چند تا داستان داری می تونی برام سندشون کنی...اگه دوست داری...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 15:44  توسط یه دختر خوب;(  | 

این داستان واقعیت ندارد...

 

شب بود و من خیلی حالت بدی داشتم...

سرم گیج می رفت و احساس می کردم مرگ داره مغزم رو می خوره...

عرق سرد می کردم ودست لرزانم رو به سمت پیشونیم می بردم تا عرقا رو پاک کنم...

سرم تیر می کشید و دندونام بی اراده به هم می خوردن...

روی زمین افتادم و فریاد بلندی کشیدم:خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !!!!!!!!!!!

با دستام به زمین چنگ می زدم...

گلوم می سوخت و دمای بدنم خیلی کم شده بود..

ضربان قلبم رو حس می کردم...

با صدای بلند گریه می کردم..

خیلی ترسیده بودم...

یه لحظه هیچی نفهمیدم....

......

....

....

......

...........

چشمام رو باز کردم ...دیدم همه جا تاریکه .... اومدم که بلند بشم....

تا اومدم بلند شم سینم به قطعه سنگ بزرگ و سختی برخورد کرد...

دوباره سعی کردم بلند بشم اما باز نشد...

دستم رو با سختی به زمین کشیدم...

مثل اینکه منو دزدیده بودنم و توی یه جایی زندانی کرده بودن..

داد زدم و کمک خواستم...

صدام در نمیومد..

سنگ سنگینی روی سینم بود و جلوی نفس کشیدنم رو می گرفت...

خیلی ترسیده بودم...

من توی یه پارچه بودم...

توی اونجا دیگه نمی شد نفس کشید...

نمی تونستم نفس بکشم...

گریه می کردم و کمک می خواستم...

اما هیچ کس به کمک من نمی رسید...

نه!!!

من توی قبر بودم!!!!

خدای من!!

داشت باورم می شد که مردم...

دیگه نمی تونستم نفس بکشم...نا امید شدم و خودم رو به دست مرگ دادم......

......

چشمام رو  باز کردم....

اینجا پر نور بود....

چشمام از این نور اذیت می شدن...

یه نگاه به دور و برم کردم...

من توی تختخوابم بودم...

نفس راحتی کشیدم اما وسط نفسم بریدمش و زدم زیر گریه....

باورم نمی شد که خوابه....

خیلی خواب بدی بود...

بلند شدم و به طرف آشپز خونه رفتم....

دیدم مامانم داره یواشکی گریه می کنه...

از لای در دیدمش...

جلوش یه برگه بود...

جواب آزمایش خونم بود...

نگران به سمت مامانم رفتم:مامان؟؟؟

مامانم سریع اشکاش رو پاک کرد و با صدای گریون گفت:سلام دخترم....

نا خودا گاه گریم گرفت:مامان چیزی شده؟؟؟

مامانم با چشمای سرخش توی چشمام نگاه کرد و گریش گرفت:

چیزی نیست......

با چشمام بهش التماس می کردم...

مامانم سریع برگه ی آزمایش رو قایم کرد...

من رو بغل کرد و با ناراحتی گفت: ما مدت کوتاهی زنده هستیم....

خودم رو از توی بغل مامانم بیرون آوردم و با چشمای درشت شده گفتم چیییییی؟؟؟؟؟

چرا؟؟

منظورت چیه؟؟

مامانم همینطور که داشت گریه می کرد گفت:ما ایدز داریم

گوشم سوت می کشید....

داغ شده بودم...

دستم رو به دیوار گرفتم و آروم آروم به طرف اتاق رفتم....

جرات گریه کردن نداشتم...

آب دهنم رو قورت دادم....

به زخم روی دستم نگاه کردم....

در اتاق رو قفل کردم....

نشستم روی تخت...

همینطور خشک شده بودم...

یهو یه صدایی از توی آشپز خونه شنیدم...

در رو باز کردم و به طرف آشپز خونه رفتم...

دیدم مامانم روی زمین افتاده و پر از خون شده و یه چاقو توی دلش فرو رفته بود.....

همینطور که داشتم نگاهش می کردم گوله های اشک از چشمام جاری شد...

قرصای خواب رو برداشتم...

همه ی قرصا رو خوردم و بعدشم آب خوردم...

خوابم میومد...

سر گیجه و حال تهوع داشتم....

روی صندلی نشستم و به خواب رفتتتتتتتتتتممممممممممممممممممممممممممممممممم.............................................................................................................................................................................................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 14:47  توسط یه دختر خوب;(  | 

صبح که از خواب بیدار شدم خواهر کوچیکمو بیدار کردم و براش صبحانه رو آماده کردم...

مادر و پدرم رفته بودن سفر و خونه و خوا هرم رو به من سپرده بودن....

من عاشقانه خواهرم رو دوست داشتم...

تنها خواهر من اون بود و با این که کوچیک بود خیلی چیزا سرش می شد و بعضی وقتا می شستیم و ساعت ها با هم صحبت می کردیم....

من هفده  سالم بود.....

خواهرمم هشت  سالش بود....

همیشه خودم املاشو می گفتم و خودم دفتراشو امضا می کردم....

اون روز صبح بعد از خوردن صبحانه اون رو راهی مدرسه کردم....

راه مدرسش چندان دور نبود و همیشه پیاده می رفت....

کیفش رو روی دوشش انداختم و گفتم یه بوس بده ببینم!!

یه بوس پر از شیطنت بهم داد و گفت دیرمه و به راه افتاد....

چشماش می خندید و خیلی سر و زبون دار بود....

منم کم کم برای مدرسه آماده شدم.....

تصمیم گرفتم این دفعه راه مدرسه رو پیاده برم...

کیفم رو برداشتم و بعد از کنترل همه چیز از خونه اومدم بیرون....

کمی پیاده روی کردم و کمی جلو تر دیدم مردم یه جا جمع شدن....

فهمیدم که یه تصادف شده...

من که خیلی همیشه وارد این چیزا می شدم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و رفتم توی جمع...

کنجکاوانه مردم رو زدم کنار و ناگهان چیز باور نکردنی به چشمم خورد....

یه دختر کوچولو که صورتش پر از خون بود و شکلش رو نمی شد تشخیص داد....

یهو یادم به خواهرم افتاد...

بدنم مور مور شد و عرق سرد کردم...

سریع جلو رفتم و خونای روی صورتش رو پاک کردم و حیرت زده به صورت اون دختر بچه خیره شدم....

خدای من...

باورم نمی شد...

نا خدا گاه جیغ بلندی کشیدم...

یهو از صدای جیغ خودم جا خورد....

مردم حیرت زده به من نگاه می کردن....

هیچی نمی فهمیدم...

گوشام صوت می کشیدن....

اون رو بلند کردم و گفتم کمک!!!

کمکش کنین!!

ببرینش بیمارستان!!!!

صدام می لرزید و دستای پر از خونم دیگه جون نداشت...

دهنم باز مونده بود....

یه خانومی که خیلی نگران من شده بود دستامو گرفت و آروم گفت:دخترم نگران نباش....

زود بردیمش بیمارستان و من تنها کاری که می تونستم بکنم دعا کردن بود....

دکتر که از توی اتاق اومد گفت خانوم شریفی؟

من زود بلند شدم و با نگرانی گفتم:بله؟؟؟؟؟؟؟!!!!

خواهرم؟ حالش چطوره؟؟؟

دکتر با چشمانی غمناک به من نگاه کرد و گفت:متاسفم........

چشمان پر التماس من به آقای دکتر دوخته شد و اشک توی چشمام جاری شد....

زبونم بند اومده بود....

وقتی فکر خواهرم رو می کردم دلم می ریخت پایین...

وقتی فکر می کردم باید بدن ظریف اون بره توی کفن احساس خفگی می کردم...

نفسم بالا نمیومد...

احساس می کردم الان میمیرم...

ناگهان مامان بابام اومدن توی فکرم....

فکر اینکه چطوری خبر مرگ دختر نازنینشون رو بدم داشت دیوونم می کرد....

با دستای لرزونم در کیفم رو باز کردم و موبایل رو از توی کیفم در آوردم...

اونقدر دستم می لرزید که موبایل از دستم افتاد....

برش داشتم و به مامان اینا زنگ زدم...

کسی گوشی رو بر نمی داشت....

یه دفه ی دیگه زنگ زدم...

الو؟ الو؟؟

الو؟

سسسسسسسلام....

سلام دخترم! چطوری بابا؟؟چرا صدات می لرزه؟؟

بابا برگردین...همین الان....خواهش می کنم....کمکم کنین....

بابام با نگرانی گفت چیزی شده؟؟؟حرف بزن!!!!

گریه بهم امون نمی داد و دیگه نمی تونستم حرفی بزنم....

مامانم گوشی رو گرفت:الو؟دخترم؟چی شده؟؟؟

صدای گریم رو که شنید خیلی نگران شد....

اون قدر نگران شده بود که صداش می لرزید...

الو؟

برای کسی اتفاقی افتاده؟؟

من که توان صحبت کردن نداشتم گوشی رو قطع کردم و روی زمین افتادم و شروع کردم به گریه کردن....

بیمارستان دور سرم می پیچید....

به طرف خونه حرکت کردم.....

جای تصادف که رسیدم دستامو جلوی صورتم گرفتم و هق هق کنان راهم رو ادامه دادم....

به در خونه که رسیدم یاد یاسمین افتادم....

چه حال بدی بود.....

وارد خونه که شدم دوباره گریم گرفت....

به طرف اتاقم رفتم اما تا چشمم به اتاق اون افتاد رفتم توی اتاقش...

رفتم و عروسکاشو بو کردم....

اونقدر گریه کردم که چشمام رنگ خون شده بود...

عروسکی که شبا باهاش می خوابید و عاشق و والش بود رو برداشتم و مثل بچه ها توی بغلم گرفتمش....

از اتاق یاسمین اومدم بیرون و توی اتاق خودم رفتم....

یهو چشمم به کادویی که بهم داده بود افتاد....

برش داشتم و همونطوری که عروسک مورد علاقش توی دستم بود اینم توی دستم گرفتم....

به طرف کمد رفتم و چشمم به کادویی که برای تولدش خریده بودم و برای امشب قایمش کرده بودم افتاد....

دیگه طاقت نداشتم...

حالا دیگه من تنها بودم و هیچ همدمی نداشتم و هیچ کس نتونست جای خالی اونو برای من پر کنه... هیچ کس..............

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 5:31  توسط یه دختر خوب;(  | 

اشک های پر از غم......

آن است که تو را به غصه وا می دارد......

در آن سوی خاطره هی غم انگیز تو را می بینم......

تو با دستان باز که بر من گشوده ای.........

اشک های من تو را خوشحال می کند و عمر مرا کمتر و کمتر......

و آنقدر به امید لبخند واقعی تو آری!تو! نشستم تا عمرم به پایان رسید...........................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 15:50  توسط یه دختر خوب;(  |